من این قدر جدی نبودم، این قدر درگیر، گرفتار دو دوتا کردن، همش در حال نقشه کشیدن، برای آینده برای کار برای روابط برای همه چیز. من می خندیدم. حتی به ترک دیوار به تیکه بی مزه ی استاد  به همه دنیا. زندگی برام مثل یه جک بزرگ بود همه چیش مسخره و خنده دار به نظر می رسید و هر اتفاقی به نیش خنده ختم میشد.

*

تجربه های جدید دوستای جدید فکرای عجیب ...

*

حالا یه جک برام بگید اصلا بامزه ترین جک دنیا رو بگید شاید بفهمم شاید یادم بمونه و بخندم. یه جوری شده که بیشتر اوقات از روی خنده بقیه می فهمم که باید بخندم که فکر کردن کافیه تحلیل کردن کافیه سگدو زدن کافیه دادکشیدن اخم کردن گریه کردن کافیه دیگه کافیه کافیه کافیه کافیه کافیه.........

دلم برای دیوونگیام تنگ شده برای خود مشنگم بی خیال لجبازم برای روزهای سرکش و بی قرار برای همه ی اون ناپایداری هام شور بی حد شادی بی دلیل شوق افسارگسیخته هوس های بی لگام نگاه کنجکاو ...

دلم برای روزگار جوانیم تنگ شده

/ 1 نظر / 14 بازدید
کاوه

خب دوباره دیوانگی کن، کاری نداره که به دنیا هم با پوزخند نگاه کن مگه ما چند بار زندگی می کنیم؟ یا چقدر دیگه زنده‌ایم؟ بخدا اگه واقعن دوس داری اونجور زندگی کردن رو، معطلش نکن، چرا حسرت؟ هوم... بخدا راس میگم به امام زمان [لبخند]