ذهن مسموم

دلم برای خودم تنگ شده است چرا که مدت هاست چیزی جز کینه، بغض، حرص و ناامیدی نبوده ام و این ها هرگز من نبود. قرار نبود که باشد؛ که ذهنم خالی از فکر از شعر از کلمه های زیبا و صفت های سه تایی ام باشد؛که نبخشم، حتی تو را و بگذارم درد تلخ حرف هات و بازی هات چنین تلخم کند که نتوانم دوست بدارم؛ که چنان بین ذات مهربان و ساده ام و دنیای دغل باز اطرافم سردرگم شوم که زندگی یادم برود ؛ که دخترک رویا باف و دخترک بی قراریادم برود و بشوم دختر نق نقو، دختر ناراضی، حریص و زخم خورده ای که حتی خودم دوستش ندارم.

قرار این نبود.

این من نیستم.

پی نوشت:انزجار از آدم های هرروزه ی جایی که به اجبار آنجا روزگار می گذرانی، ترس و دلخوری از همکاری که روراست نیست، های لایت کردن آگهی های استخدام، توهم فرار به دووووردست ها و هزارتا چیز ناخوشایند دیگر شده روزمرگی روزگار جوانی که همین دوروبرهاست. دوباره نگاه کن! 


/ 6 نظر / 18 بازدید
هلو !!!

می دونم قصه هات جاشو داده به غصه ها ... می دونم آرزوهاتو یکی یکی گم کردی می دونم حس خوبی رو که قبلا ها همیشه همرات بود الان خیلی وقتها فقط توی خواب میاد سراغت ولی خیلی هم نباید به این زندگی بد نگاه کنی هنوزم می شه زنده کنی همه ی اون آرزوهای دور و درازت رو هنوزم می شه امیدوارانه به فردای بهتری فکر کنی که حتما بهش می رسی ... می گن هرکسی کو دور ماند از اصل خویش .... [گل]

متاسفم و عذر می خوام که اینقدر تکراری شدم برات

بانو

می دانی دوست جان تازگی ها فکر می کنم رسیدن به این نقطه زیاد هم بد نباشد.ادم برسد به این نقطه و ببیند هنوز زنده است.هنوز می تواند زندگی کند.آدم بزرگترین ترسش را مغلوب می کند.به روزمرگی رسیده ای اما زنده ای..سرپایی.برقراری.... می بینی دخترجان.هنوز مشغول زندگی هستی

زهرا

من با دستهایم می گویم تو با دستهایت بشنو... دیگر اعتباری به زبان نیست..!

زهرا

من و دلواپسی و بغض نکند خاطره ها سهم فردا باشد . . . ! شب و دلتنگی و آه من. . . نه! آرام ندارم تو ولی . . . ولی آسوده بخواب