به درک که حرفی برای گفتن ندارم به درک که هبچ کس این یادداشت ها را نمی خواند به درک که زندگیم شده دقیقا همون چیزی که سابق می ترسیدم بشود به درک که گند خورده به همه زندگی بی هدف بی ارزش بی نمی دونم چیه منی که هیچ کس نیست؛ که اینقدر هیچ کس نیست که حتی بوی تعفن هم نمیده تا دست کم مشامی رو آزار بده، اوج بی عرضگی اوج بی مصرفی به درک که تلفن هامون شنود میشه به درک که یه مشت عوضی هیچی نفهم برام تصمیم می گیرن...

بی آزار شده ام و ترسو تمام روزهام به ترسیدن می گذره همش در هراس در ترس مداوم از حرف زدن  از فکر کردن  از خوابیدن  از خراب شدن دندونام از هیچی نشدن  از اعتراض های احتمالی  از کار پیدا نکردن  از آشغال بودن از خدا  از تلافی کردن از مریض بودن از روان پریش بودن از از دست دادن از درک نشدن...

دارم با مجموعه ای از ترس های مسخره زندگی می کنم ترس هایی که مبنای تمام رفتارها و تصمیم گیری هام شدن.........

تف به این زندگی!

/ 0 نظر / 17 بازدید